Seyed Rasoul Mousavi

دسامبر 26, 2009

مرزهاي جنوبي افغانستان و مسأله ريشه‌يابي بحران اين كشور

Filed under: فارسی, مقاله — برچسب‌ها: , , , , — سید رسول موسوی @ 6:20 ب.ظ.

ما به تاريخ 8 فبروري (فوريه) نزديك نماز شام به مركز جماعت مجاهدين «اسمس» واقع در علاقه (ناحيه ـ منطقه) بنير (بُنَر) رسيديم. اسمس در اصل نام يك قريه سرحدي است كه مجاهدين در آن اقامت دارند و به خاطر نام همين قريه، پايگاه مجاهدين را نيز به نام پايگاه اسمس ياد مي‌كنند. تعداد مجاهدين مقيم در اين مركز همراه با اهل و عيال به يكصدتن بالغ مي‌گرديد. تعداد مجاهدان مجرد از متأهلان بيشتر بود. رئيس جماعت مجاهدين در اين وقع مولوي صاحب عبدالكريم بود. وقتي كه ما به اسمس رسيديم، او در بستر مريضي قرار داشت و سه روز بعد از آمدن ما، يعني در 11 فبروري وفات يافت. پس از وفات او برادرزاده‌اش مولوي نعمت‌اله كه نوجوان بود جانشين او تعيين گرديد موصوف به حالات و اوضاع جهان دلچسبي (آشنايي) داشت. سه روز بعد از وفات مرحوم عبدالكريم مولوي نعمت‌الله رئيس جديد جماعت مجاهدين ما را به حضور خود خواست و يك نقشه دنيا را برون نمود و راجع به ميدان‌هاي مختلف جنگي در جهان از ما معمولات خواست و نظريات خود را در مورد جنگ براي ما بيان داشت. ما اميد نداشتيم كه در همچو علاقه (منطقه) كوهستاني شخصي كه مجبوراً در محاصره انگريزها (انگليسي‌ها) قرار گرفته است و فرصت ارتباط او با دنياي متمدن كمتر ميسر مي‌گردد به حدي كه نيازمندي‌هاي زندگي را به صدمشكل حاصل مي‌كند و مواد خورد و نوش را به طور پنهاني به آنجا آورده مي‌شود از اوضاع جهان اينقدر واقف باشد.(1)

سرآغاز

پيش از آن كه موضوع مقاله را آغاز كنم از خواننده گرامي مقاله مي‌خواهم حدس بزند كه مطلب فوق مربوط به چه دوره زماني است؟ شايد گفتن نكته كه مطلب مذكور متعلق به يكصد سال پيش (1915) است تعجب خواننده را برانگيزد زيرا كه گويا مطلب مذكور مربوط به تحولات جاري افغانستان مي‌باشد در حالي كه مطلب فوق بخشي از خاطرات ظفر حسن‌بيك جوان مسلمان هندي است كه در آغاز جنگ اول جهاني و در سال‌هاي پايان دوره سراجيه[1] به همراه چند جوان ديگر از راه سرحد آزاد خود را به افغانستان رسانيدند و در آغاز سفر به قرآن كريم سوگند ياد كردند تا براي آزادي كشور خويش يعني هند[2] در مقابل قواي برتانيه (انگليس) به جهاد بپردازند. … مرحوم ظفر حسن كه يكي از جمله جوانان يورنوريستي (دانشگاه) لاهور بود در آغاز عهد امانيه[3] در جنگ استقلال در ميدان جنگ تل همراه و قرين سردار محمدنادر شاه سپهسالار قواي افغاني بود.(2)

از يكصد سال پيش تاكنون افغانستان همچنان محل مهاجرت مسلماناني است كه مي‌خواهند با انگليس و آمريكا به جهاد برخيزند و نوع خلق و خوي و رفتار مردم افغانستان هم به اين مهاجرت‌ها و حركت‌ها مساعدت مي‌كند. اگر اين دوره يكصد ساله را كه افغانستان صحنه جنگ، منازعه و درگيري با تمام قدرت‌هاي زمان انگليس، شوروي و آمريكا است نخواهيم تشريح كنيم و صرفا اوضاع كنوني را تحليل كنيم بايد بگوييم كه در حال حاضر اوضاع امنيتي و سياسي افغانستان بسيار پيچيده و بغرنج است و چشم‌اندازي براي برون رفت از شرايط پيچيده كنوني وجود ندارد و فقط نوعي اميدواري به حفظ وضع موجود مطرح است تا با حفظ وضع موجود در يك دوره زماني بتوان طرحي براي مديريت بحران و صلح و ثبات افغانستان پيدا كرد.

تحليل‌هاي بسيار متعددي در خصوص دلايل جنگ و ريشه‌هاي بحران كنوني افغانستان مطرح است و بر اساس اين تحليل‌ها راه‌كارهاي متفاوتي براي چگونگي حل و فصل بحران افغانستان مطرح مي‌شود. گستره و تنوع اين تحليل‌ها به حدي است كه نمي‌توان آنها را برشمرد و يا دسته‌بندي كرد اما در يك جمع‌بندي كلان مي‌توان گفت كه اكثر قريب به اتفاق تحليل‌گران، اوضاع امنيتي و سياسي افغانستان را بدون توجه به ريشه‌هاي تاريخي بحران تحليل مي‌كنند و كمتر با تاريخ افغانستان آشنا هستند.

آنچه امروز در صحنه جنگ افغانستان مي‌گذرد بيشتر از زاويه جنگي ايدئولوژيك تحليل مي‌شود كه در يك سو جهان غرب قرار دارد كه مدعي است براي آزادي و دموكراسي و حقوق بشر عليه تروريسم و افراط‌گرايي در حال جنگ است. غرب به رهبري آمريكا اين حق را بخود قائل است تا با هر وسيله و ابزار جنگي كه در اختيار دارد نيروهاي مقابل خود را به بهانه مقابله با تروريسم و افراط‌گرايي نابود سازد و هيچ حد و مرزي بر آن قائل نيست مگر آنكه نتواند كاري كند و در سوي طرف مقابل با جنگ نامتقارن خود و انتخاب استراتژي «جنگ در زمان به جاي جنگ در زمين»[4] تمام سرزمين گسترده و خشن افغانستان را به جبهه‌اي كامل تبديل كرده است و اين گونه تبليغ مي‌كند كه اسكندر كبير در سيصدسال قبل از ميلاد در افغانستان متوقف شد و شكست خورد، انگليسي‌ها با وجود سه جنگ گسترده در افغانستان شكست خورده است، شوروي در افغانستان به گونه‌اي شكست خورد كه از نتايجش شوروي فرو پاشيد و الان هم آمريكا و ناتو در افغانستان زمين‌گير شده‌اند و بر اساس اين سنت تاريخي شكست آنان حتمي است.

هشت سال قبل (7 اكتبر 2001) هنگامي كه جرج بوش پسر با انتخاب «استراتژي آزادي بي‌انتها»[5] دستور حمله گسترده و اشغال افغانستان را صادر كرد تصور نمي‌كرد كه امروز جانشينش باراك اوباما استراتژي جديدي را اعلام كند و در اين استراتژي جبهه جنگ را از افغانستان به پاكستان گسترش دهد در حالي كه هيچ يك از اهداف اصلي استراتژي آزادي بي‌انتها را كه عبارت بودند از نابوده القاعده، نابودي طالبان و نابودي كشت و تجارت مواد مخدر، نتوانسته باشد محقق سازد.

مهمترين بخش استراتژي جديد آمريكا در افغانستان كه در 27 مارس 2009 توسط باراك اوباما اعلام شد ضرورت گسترش جنگ به داخل پاكستان يعني آن سوي خط ديوراند شامل مناطقي از بلوچستان پاكستان، ايالت سرحد[6] و منطقه قبائل آزاد[7] پاكستان است كه از نظر آمريكا و غرب مركز اصلي تمركز نيروهاي حامي طالبان افغاني و از نظر بيشتر افغانستاني‌ها ادامه سرزمين افغانستان است كه در سال 1879 بدنبال تحميل قرارداد گندمك توسط انگليس به افغانستان از خاك اين كشور جدا و به هند بريتانيا ملحق شد. اين مناطق در نوامبر سال 1893 در معاهده‌اي كه بين امير عبدالرحمن‌خان حاكم وقت افغانستان و نماينده ويژه انگليس سرهنري مورتيمر ديوراند امضاء‌شد بطور كامل از افغانستان منتزع گرديد و به سرزمين‌هاي آن سوي خط ديوراند مشهور شد. استقلال افغانستان در سال 1919، تجزيه شبه قاره هند در سال 1947 و استقلال هند و پاكستان و جانشيني پاكستان در اين بخش از سرزمين‌هاي هند بريتانيا نتوانست اختلاف موجود بين افغاني‌ها و انگليسي‌ها و پاكستاني‌هاي جانشين آنان را حل و فصل كند.(3)

سابقه تاريخي خط ديوراند

بريتانيا پس از آنكه در سال 1804 با تسخير دهلي شبه قاره هند را از آن خود ساخت به جهت جلوگيري از پيشروي احتمالي تزار روس به سمت هند متوجه افغانستان شد و در سال 1839 اولين جنگ خود را با حاكم وقت افغانستان اميردوست محمدخان آغاز كرد كه منجر به فرار دوست محمدخان به بخارا و تسخير كابل توسط قواي انگليسي در سال 1840 شد.

هر چند پس از مدتي با قيام مردم افغانستان قواي انگليس از خاك افغانستان خارج شدند و اميردوست محمدخان با توافق انگليسي‌ها مجدداً به حكومت رسيد اما امضاء قراردادها و تعهدات بين حكومت هندِ بريتانيا با اميران و حاكمان افغانستان باعث گرديد كه به مرور انگليس بتواند در يك دوره زماني سياست ثابتي را در افغانستان به جهت امنيتي دنبال كند.(4)

از سال 1840 كه سال حضور نظامي انگليس در افغانستان است تا سال 1919 كه سال استقلال افغانستان از انگليس محسوب مي‌شود قواي نظامي انگليس در عمليات متعددي در خاك افغانستان درگير بوده و شكست‌هاي سنگيني هم متحمل مي‌گرديد كه در نهايت با شكست در جنگ سوم در سال 1919 استقلال افغانستان را به رسميت شناخت اما نكته مهمي كه در تمامي اين دوره زماني شايان توجه است. سياست يا راهبرد امنيتي انگليس در افغانستان مي‌باشد كه همواره از اصول ثابتي تبعيت كرده است. در اين راهبرد كه براي جلوگيري از حركت روسيه به سمت هند طراحي شده بود، انگليس براي محافظت از هند سه حلقه امنيتي كه آن را سياست سرحدات بسته يا سرحدات جداساز[8] مي‌ناميد شكل داده بود.(5) اين سه حلقه يا سرحد عبارت بودند از:

ـ سرحد اول: مناطق متصل به رود سند تا ايالت سرحد شمال غربي؛

ـ سرحد دوم: شامل مناطق قبايلي پشتون ميان افغانستان و مناطق مسكوني ايالت سرحد شمال غربي؛

ـ سرحد سوم: كشورهاي تحت‌الحمايه مثل افغانستان و نپال كه در كنج بيرون ساحه نفوذ قرار داشتند.

انگليسي‌ها سرحدات اول و دوم را مستقيماً ولي به شيوه متفاوت و سرحد سوم را از طريق حكومت‌هاي وابسته اداره مي‌كردند و در همين ارتباط در سال 1907 [9]در قراردادي كه با روس‌ها به امضا رساندند اين دو قدرت استعماري موافقت نمودند كه افغانستان در ساحه نفوذ انگليسي‌ها بماند مشروط بر آن كه هيچ بخشي از خاك آن به اشغال قواي انگليس در نيايد و بر اساس همين قرارداد حاكميت چين بر تبت به رسميت شناخته شد. نكته حائز اهميت ديگر در اين تقسيم‌بندي وضعيت جغرافيايي و جمعيتي سرحد دوم است كه حد فاصل بين افغانستان تا خاك اوليه هند است كه اكثريت جمعيت آن پشتون همچنين داراي ساكنيني بلوچ بوده و به لحاظ تاريخي ادامه سرزميني افغانستان محسوب مي‌شد كه بدنبال عهدنامه گندمك (1879) از خاك افغانستان منتزع شده بود.(6)

در طول دوران سلطه مستقيم انگليس بر افغانستان و هندوستان سرحد دوم از طريق تماس مستقيم نيروهاي انگليسي با رهبران قبايل منطقه و به رسميت شناختن اقتدار عشيره‌اي آنان اداره مي‌شد و اين شيوه با استقلال پاكستان هم ادامه يافت و روش اداره انگليسي‌ها به پاكستاني‌ها به ارث رسيد و امروز هم اين سرحد دوم است كه محل اصلي منازعه موجود بين نيروهاي غربي با طالبان افغاني و پاكستاني و القاعده به شمار مي‌آيد.

در زماني كه مبازات حزب كنگره هند براي استقلال هند از انگليس آغاز شد اين منطقه محل تجمع نيروهاي مسلمان هندي عليه انگليسي‌ها محسوب مي‌شد زيرا كه عليرغم حاكميت كلي انگليس بر اين نواحي اقتدار و قدرت اصلي در دست قبال و رهبران آنها بود. در سال 1930 در اين منطقه جنش خدايي خدمتكاران به رهبري عبدالغفارخان شكل گرفت. عبدالغفارخان متحد حزب كنگره هند بود كه با تبعيت از روش مبارزه گاندي عليه حكومت انگليس براي آزادي هند مبارزه مي‌كرد و اما زماني كه موضوع تقسيم شبه قاره به دو كشور هند و پاكستان مطرح شد اين جنبش خواستار شكل‌گيري يك دولت مستقل به نام پشتونستان شد.(7)

در اوت 1947 دو كشور مستقل هند و پاكستان با تجزيه خونين شبه قاره هند در نقشه جهان ظهور كردند. دولت افغانستان در ادامه سياست به رسميت نشناختن مرز خود با دولت هند بريتانيايي (خط ديوراند) ابتدا با عضويت پاكستان در سازمان ملل متحد مخالفت كرد و اعلام نمود تا زماني كه مسأله پشتونستان با پاكستان حل نشود اين كشور را به رسميت نخواهد شناخت. اما پس از مدتي كوتاه از اين نظر خود منصرف شد و در فوريه 1948 پاكستان را به رسميت شناخت. گروه ملي‌گراي پشتون «خدايي خدمتكاران» هم پس از تجزيه هندوستان با اتخاذ مواضع ميانه‌روانه‌اي حمايت خود را از دولت جديد پاكستان و الحاق به آن اعلام داشت. البته گروه‌هايي از مردم مناطق قبايل آزاد همچنان بحث پشتونستان مستقل را دنبال كردند كه اين گروه‌ها از يك سو مورد حمايت دولت افغانستان و از سوي ديگر مورد سركوب دولت پاكستان قرار گرفتند.(8)

پاكستان در ادامه سياست كنترل بريتانيا بر مناطق قبايلي و با بهره‌گيري از ظرفيت‌هاي نظامي قبايل منطقه و اعتقادات ديني آنان موفق گرديد تعدادي زيادي از مردم قبايلي پشتون را كه در دو طرف خط ديورند زندگي مي‌كردند مسلح ساخته براي كنترل كشمير ايالت بزرگ مسلمان‌نشين هند كه مهارجه هندي آن در سال 1947 اتحاد خود را با دولت هندوستان اعلام نموده بود وارد جنگ نمايد. شروع جنگ با هجوم گسترده نيروهاي مسلح قبايل پشتون به كشمير آغاز شد اما در ادامه موفق به تسخير سرينگر مركز كشمير نشدند و از آن زمان تاكنون كشمير به دو بخش اشغال شده توسط هند و پاكستان تقسيم گرديده و خط مرزي خاصي در كشمير بين هند و پاكستان پديدار شد.(9)

پشتونستان براي ناسيوناليست‌هاي پشتون در پاكستان و افغانستان معاني متفاوتي داشت و از يك كشور مستقل تا يك ايالت خودمختار در تركيب پاكستان يا يك بخش ضميمه افغانستان متغير بوده و هر يك از دولت‌هاي پاكستان يا افغانستان بنا به مصالح و منافع خود از اين ديدگاه‌هاي متفاوت بهره‌برداري مي‌كردند. در دوران جنگ سرد اضافه شدن سياست‌هاي منطقه‌اي شوروي و هند به مسأله پشتونستان بحران پيچيده‌تري را بوجود آورد. شوروي مي‌خواست تا مانع پيوستن افغانستان به پيمان‌هاي نظامي با غرب شود و پاكستان را از طريق افغانستان تحت فشار قرار دهد. هند هم كه درگير با پاكستان در منطقه كشمير بود موضوع پشتونستان و بلوچستان را به عنوان اهرم فشار بر پاكستان مورد بهره‌برداري قرار مي‌داد در حالي كه پاكستان با بهره‌گيري از اعتقادات ديني و ظرفيت‌هاي قومي پشتون‌ها از آنها به عنوان پشتوانه استراتژيك براي گروه‌هاي مبارز كشميري استفاده مي‌كرد.

مفهوم «عمق استراتژيك» پاكستان از اين زمان شكل گرفته و به مرور به راهبردي اساسي براي پاكستان تبديل شده است. پاكستان جداي از اختلافات اساسي كه در خصوص موضوع كشمير با هند دارد معتقد است كه هند اساس استقلال پاكستان را قبول ندارد و راهبرد نهايي آن هضم پاكستان است. پاكستان با اشاره به جنگ‌هاي رخ داده بين اين دو كشور و سرنوشت پاكستان شرقي كه منجر به استقلال بنگلادش در سال 1971 شد، هند را متهم به گسترش طلبي نموده و معتقد است كه بقاء پاكستان در گرو موازنه قوا بين هند و پاكستان است.

در موازنه قوا بين هند و پاكستان اگر سلاح‌هاي هسته‌اي موازنه استراتژيك را بين دو كشور برقرار ساخته موازنه قواي متعارف از طريق همراهي افغانستان با پاكستان و عدم همراهي آن با هندوستان بدست مي‌آيد لذا سياست پاكستان در افغانستان بايد بر وجود دولتي همراه با پاكستان استوار باشد.

افغانستان كه تجزيه شبه قاره هند را فرصتي براي خود تصور مي‌كرد ابتدا سياست الحاق مناطق پشتون‌نشين ماوراء خط ديوراند (سرحد دوم) به افغانستان دنبال كرد و طي يادداشت رسمي در تاريخ 13 ژوئن 1947 از دولت انگليس درخواست نمود تا مفاد قرارداد گندمك و ديوراند را كه به زور نظامي بر افغانستان تحميل شده بود لغو كرده با اتحاد اين مناطق با افغانستان موافقت كند و زماني كه متوجه شد اين درخواست افغانستان مورد موافقت انگليس قرار نمي‌گيرد و استقلال پاكستان توسط سازمان ملل به رسميت شناخته شده است بحث خودمختاري مناطق پشتون نشين پاكستان را مطرح ساخت.(10)

طرح موضوع خودمختاري مناطق پشتون‌نشين و حمايت از ملي‌گرايان پشتون توسط دولت افغانستان عليرغم شناسايي پاكستان توسط افغانستان مو جب افزايش تنش بين پاكستان و افغانستان شد. سخنراني شاه محمودخان صدراعظم وقت افغانستان در نوروز 1328 (مارس 1949) به دفاع از حقوق مردم پشتون باعث شكل‌گيري تظاهرات متعددي در دو طرف مرز شد و پاكستان در مقابله با آن اقدام به بمباران اين مناطق كرد.

بدنبال بمباران مناطق پشتون‌نشين دولت افغانستان يك لويه جرگه اضطراري را در كابل برگزار كرد. لويه جرگه حمايت خود را از داعيه پشتونستان اعلام نمود و رسماً اعلام كرد كه پاكستان يك دولت تازه تشكيل است نه يك دولت جانشين هند بريتانيايي لذا همه معاهدات منعقد شده با بريتانيا در باب مسائل مرزي ملغي مي‌شود و به اين ترتيب كليه قراردادهاي موجود بين افغانستان و هند بريتانيايي به شمول معاهده گندمك 1879، موافقتنامه كابل (ديوراند 1893)، توافقتنامه 1905، عهدنامه روالپندي 1919 (استقلال افغانستان و تأكيد بر خط ديوراند) و پيمان نامه انگليسي و افغانستان سال 1921 ملغي اعلام شد.(11)

سياست لغو يك جانبه معاهدات مرزي موجود بين افغانستان و پاكستان تا امروز هم ادامه داشته و تغييري در آن سياست داده نشده است به‌گونه‌اي كه كريم براهويي نامزد وزارت سرحدات و قبائل كابينه دولت كرزاي در فروردين 1385 هنگام اعلام برنامه كاري خويش به پارلمان افغانستان رسماً اعلام مي‌كند كه او «خط ديوارند را به رسميت نمي‌شناسد».(12) البته در كنار تبليغات زياد رسانه‌هاي افغانستان و طرح غيررسمي به رسميت نشناختن خط ديوارند توسط مقامات افغاني موضوع رسمي حكومت افغانستان درباره خط ديوراند وقتي سؤال مي‌شود پاسخ داده مي‌شود كه بايد اين موضوع به پارلمان كشور محول مي‌شود تا در فرصت مناسب در اين باره تصميم بگيرد. البته اين نوع موضع‌گيري دولت افغانستان را قادر مي‌سازد تا در شرايط پيچيده كنوني ضمن طفره رفتن از اعتراف به مشروعيت خط ديوراند به عنوان مرز بين‌المللي از برانگيخته شدن يك مناقشه پيچيده تاريخي با پاكستان اجتناب ورزد اما موضوع احاله تصميم‌گيري مسأله مرزهاي بين افغانستان با پاكستان به پارلمان در شرايطي مطرح مي‌شود كه پارلمان افغانستان در سال 1949 با صدور قطعنامه‌اي خط ديورند را يك خط كاذب و خيالي شمرد و همه موافقتنامه‌هاي پيشيني را كه با هند بريتانيايي به امضاء رسيده بود مردود شمرد. گرچه اوضاع امروز متفاوت با اوضاع سال 1949 است اما مسلماً پارلمان موجود افغانستان به سادگي قادر نخواهد بود مصوبات سال 1949 را دفعاً كنار بگذارد. مگر آن كه فضاي بين‌المللي و منطقه‌اي شرايطي را براي ثبات و امنيت افغانستان فراهم سازد.

فرصت‌طلبي شوروي از منازعه پشتونستان

مداخله شوروي در منازعه پشتونستان با قدرت‌گيري سردار داوود شروع مي‌شود. داوود كه يك قوم‌گراي پشتون بود هنگامي كه در سال 1953 صدراعظم شد از قوم‌گرايي پشتون جهت تقويت جايگاه خود در قدرت بهره‌برداري نمود زيرا كه قوم‌گرايي پشتون در عرصه داخلي افغانستان باعث مي‌شود كه ديگر اقوام به حاشيه رانده شوند در حالي كه در عرصه خارجي اين سياست به تقابل با پاكستان مي‌انجامد. داوود با علم به اين روندها در عرصه سياست داخلي و خارجي پشتون‌گرايي را دامن زد و براي مقابله با پاكستان كه مورد پشتيباني آمريكا بود به سمت شوروي گرايش يافت و شوروي هم اين فرصت را غنيمت شمرد از داوود و سياست پشتون‌گرايي او حمايت كرد.

در دسامبر 1955 بولگانين و خروشچف ضمن بازديد رسمي از كابل و اعطاء يك كمك صدميليون دلاري به حكومت كابل و گشودن يك راه ترانزيتي از خاك شوروي به عنوان جايگزين راههاي پاكستان و حمل هوايي ميوه‌هاي صادراتي افغانستان راه را براي روابط بيشتر با افغانستان باز كردند. در همين ارتباط خروشچف در يك سخنراني رسمي در ژانويه 1956 خطاب به شورايعالي شوروي اظهار داشت:

داعيه افغانستان براي اين كه بايد به مردم پشتونستان همسايه فرصت داده شود تا از اداره خود آزادانه استفاده كنند موجه بوده و دلايل خوبي دارد. مردم اين منطقه مانند هر مردم ديگر حق دارند سرنوشت خويش را خود تعيين كنند.(13)

موضع‌گيري‌هاي شوروي در خصوص مسأله پشتونستان باعث گرديد تا فصل جديدي از روابط بين مسكو و كابل گشوده شود كه در اين ميان همكاري‌هاي نظامي مهمترين سرفصل را تشكيل مي‌داد. همكاري‌هايي كه سرانجام آن به كودتاي افسران آموزش ديده در مسكو عليه داوود در سال 1978 كه منجر به قتل فجيع او و خانواده‌اش شد و اشغال افغانستان در سال 1979 توسط ارتش سرخ شوروي را در پي داشت.

شوروي حضور در افغانستان و حمايت از پشتونستان و بلوچستان را مهمترين راه براي رسيدن به كناره‌هاي اقيانوس هند مي‌ديد بخصوص آن كه در آن مقطع زماني مسير ايران كاملاً بر روي شوروي بسته بود و مسير افغانستان بهترين مسير براي دور زدن ايران هم محسوب مي‌گرديد. راهبرد شوروي در اشغال افغانستان راهبردي كاملاً حساب شده و دقيق به شمار مي‌رفت اما مقاومت جهادي مردم افغانستان كه منجر به شكست نظامي شوروي گرديد در محاسبات استراتژيك شوروي به حساب گرفته نشده بود.

از ديدگاه تحليل‌گران افغاني و افغانستان شناسان همان‌گونه كه شكست شوروي در افغانستان يك واقعيت انكارناپذير است سوء استفاده شوروي از مسأله پشتونستان و حمايت از قوم‌گرايي پشتوني براي ناديده گرفتن معاهدات مرزي بين افغانستان و پاكستان موضوعي است كه در آن نوعي اجماع وجود دارد.

اشغال افغانستان توسط شوروي فرصت خاصي را براي پاكستان فراهم ساخت تا همچون متحد درجه يك آمريكا در مقابل شوروي وارد كارزار افغانستان شود و از حمايت بيدريغ نظامي و مالي آمريكا، اروپاي غربي، چين، عربستان سعودي و سرمايه عظيم نيروهاي مسلمان در كشورهاي اسلامي بهره‌مند شود.

تهاجم شوروي به افغانستان كه منجر به تخريب و نابودي منابع افغانستان شد در عوض فرصت گرانبهاي را براي پاكستان فراهم ساخت تا از يك سو با اسلامي‌سازي پاكستان در داخل مشروعيت نظام سياسي پاكستان را كه از فقدان يك فلسفه براي نظام سياسي خود رنج مي‌برد تحكيم بخشد و با تقويت رابطه خود با كشورها و جريانات اسلام‌گرا تحت عنوان حمايت از جهاد افغانستان شبكه نيرومندي از نيروهاي جهادي اسلامي را سازمان دهد. پاكستان در دوره افغانستان نه تنها توانست زيرساخت‌هاي نظامي خود را تقويت بخشد و به‌گونه‌اي در مقابل هند به توازن نسبي دريابد بلكه با راهبردي نرم‌افزارانه موفق گرديد اسلام‌گرايي در پشتون‌ها را بر ملي‌گرايي پشتون‌ها غالب گرداند و اقوام پشتون را كه در گذشته خود را در مقابل پاكستان مي‌ديدند پاكستان را حامي خود و خود را طرفدار پاكستان ببينند.

با پديدار شدن آثار شكست نيروهاي شوروي در افغانستان شوروي در صدد برآمد به شيوه‌اي در توافق با آمريكا نيروهاي خود را از افغانستان خارج سازد و به اين ترتيب توافقات ژنو در 14 آوريل 1988 شكل گرفت كه در فوريه 1989 با خروج آخرين سربازان شوروي تكميل گرديد.

اساس توافقات ژنو بر شكل‌گيري يك دولت ضعيف افغاني در يك كشور حائل زير نفوذ شوروي استوار بود اما اين توافقات با سياست پاكستان كه سياست كهنه يا سياست پيشروي[10] انگليس را در پيش گرفته بود تعارض داشت. در اين سياست پاكسازي نفوذ شوروي از افغانستان و تبديل اين كشور به عميق استراتژيك پاكستان هدف‌گذاري شده بود.

از نظر مجاهدين افغاني و نيروهاي ملي اين كشور با خروج نيروهاي شوروي جهاد پايان مي‌يافت و تشكيل دولت براي اداره كشور هدف اصلي محسوب مي‌شد اما اين سياست با اهداف پاكستان تعارض داشت لذا از اين مرحله به بعد اعراب سلفي و جنگجويان غير افغاني كه براي جهاد عليه كفار به افغانستان و پاكستان آمده بودند در سيستم اطلاعاتي و امنيتي پاكستان اهميت يافتند و تشكيل يك دولت ايدئولوژيك هوادار پاكستان در كابل هدف استراتژيك پاكستان شد. يك دولت ايدئولوژيك هوادار پاكستان در كابل نه تنها تهديد سنتي موجود در مناطق پشتون نشين و نوار مرزي ديوراند را از پاكستان برطرف مي‌كرد بلكه با توجه به تحولات ناشي از فروپاشي شوروي افغانستان را به ساحه نفوذ پاكستان براي حضور در آسياي مركزي تبديل مي‌كرد و كابل را بهترين متحد در مقابل هند در دفاع از كشمير مي‌ساخت.

چنين اهداف بلندپروازانه‌اي باعث شد تا اسلام‌آباد ابتدا از طريق حمايت از حزب اسلامي گلبدين حكمت‌يار در صدد اجراي اهداف خويش برآيد و زماني كه احتمال داد ممكن است حكمت‌يار با رباني به توافق برسد طالبان را كه گروهي ناشناخته ولي تعليم يافته در مدارس روحانيت سني ديوبندي بودند در اكتبر سال 1994 با مديريت سازمان اطلاعات ارتش (ISI) وارد صحنه افغانستان نمود. طالبان فرزندان مهاجران افغاني بودند كه در اردوگاه‌هاي مهاجرنشين مناطق قبايلي و محله‌هاي پرجمعيت و عقب مانده پاكستان زير نظر مدرسين اسلام‌گراي تندرو، رژيم نظامي پاكستان، سعودي‌ها و حمايت آمريكايي‌ها در كنار هم‌صفان پاكستاني‌شان آموزش ديده بودند.

مرزهاي باز و غيرقابل كنترل مناطق سرحدي ميان دو كشور افغانستان و پاكستان بستر كاملاً مساعدي را براي شكل‌گيري شبكه نيروهاي جنگ افروز بدست پاكستان فراهم ساخته بود تا اين كشور بتواند اهداف استراتژيك خود را در دو جبهه يكي در كشمير و در مقابل هندوستان و ديگري در افغانستان دنبال كند و با اتكاء به چتر سلاح هسته‌اي خود در مقابل هند راهبرد تند غيرمتقارن را براي وادار ساختن هند به عقب‌نشيني پيش ببرد.

طالبان در سال 1996 كابل را اشغال كردند و تا سال 1998 موفق شدند بخش‌هاي عمده افغانستان به غير از چند ناحيه كوچك و بدخشان كوهي را تصرف كنند. طالبان بخش‌هايي از سرزمين افغانستان را در اختيار ديگر گروه‌هاي تندرو قرار دادند كه شبكه القاعده را بوجود آورده بودند. شبكه القاعده در مناطق مرزي بين افغانستان و پاكستان ايجاد شد در حالي كه هيچ يك از اعضاي رهبري آن پاكستاني يا افغانستاني نبودند. بن‌لادن از عربستان سعودي، ظواهري از مصر و عبدالله عظام كه در پيشاور ترور شد عالمي فلسطيني تبار مي‌باشند. در سال‌هاي دهه 1990 گروه‌هاي تندرو اسلامي از چچن، آسياي مركزي، تركستان چين، جنوب شرق آسيا، اروپا و ديگر كشورهاي عربي به مناطق مرزي افغانستان آمده و به شبكه القاعده پيوستند و با بهره‌گيري از مهارت‌ها و امكانات مالي و انساني غرب كه در دوران جنگ سرد و اشغال افغانستان از طريق پاكستان در اختيار آنان قرار داده بود قدرت مهيبي را بوجود آوردند كه توانستند همزمان سفارتخانه‌هاي آمريكا در كنيا و تانزانيا را منفجر كنند و در نيويورك حادثه 11 سپتامبر را بوجود آورند.(14)

سرحد ديوراند پس از 11 سپتامبر

پس از حملات تروريستي 11 سپتامبر 2001 القاعده به مركز تجارت جهاني نيويورك شرايط افغانستان و منطقه كاملاً دگرگون شد. ابتدا دولت آمريكا بطور رسمي از حكومت طالبان درخواست استرداد بن‌لادن و ديگر رهبران القاعده را نمود و زماني كه طالبان درخواست آمريكا را رد كردند حملات نظامي آمريكا به افغانستان در 7 اكتبر 2001 آغاز شد كه منجر به سقوط دولت طالبان در كابل و شكل‌گيري نظام جديدي در كابل در تاريخ 22 دسامبر 2001 تحت عنوان اداره موقت افغانستان به رهبري حامد كرزاي شد كه بعدها اداره موقت به دولت انتقالي و پس از آن به دولت منتخب افغانستان به رياست جمهوري حامد كرزاي قبول گرديد و در حال حاضر حامد كرزاي پس از يك دوره پنج‌ساله رياست خود را آماده تصدي دوره دوم رياست جمهوري مي‌نمايد. آن چه به بحث اصلي اين مقاله باز مي‌گردد تشريح تحولات افغانستان و پاكستان پس از 11 سپتامبر 2001 نيست بلكه تلاش بر آن است تا تحولات منطقه مرزي بين پاكستان و افغانستان پس از سقوط طالبان در كابل و اشغال افغانستان توسط آمريكا و نيروهاي ائتلاف كه اصلي‌ترين هدف خود را از بين بردن القاعده در خاك افغانستان اعلام كرده بودند مورد مطالعه و بررسي قرار گيرد.(15)

پيروزي سريع آمريكا در اشغال افغانستان و سقوط پرشتاب طالبان نوعي خوشبيني اغراق‌آميز غيرواقعي براي آمريكا و نيروهاي مؤتلف آمريكا ايجاد كرد به گونه‌اي كه آمريكا تصور كرد مي‌تواند دامنه جنگ را به ديگر كشورها گسترش داده رژيم‌هاي سياسي آنان را ساقط و حكومت‌هاي طرفدار آمريكا را مستقر سازد. در همين راستا حمله به عراق صورت گرفت كه باعث شد تا توجه و امكانات آمريكا از افغانستان به سمت عراق رود و تلاش‌ها براي دولت‌سازي در افغانستان و بازسازي كشور پراكنده و نامنظم شده فضاي جديدي براي فعاليت‌هاي القاعده و طالبان ايجاد شود زيرا كه طالبان و القاعده نه كاملا شكست خورده بودند و نه از بين رفته بودند بلكه صرفاً به ناحيه مرزي (سر حد دوم) عقب‌نشيني كرده بودند.

با حمله آمريكا به عراق نوعي تقسيم وظيفه بين القاعده و طالبان شكل گرفت به اين صورت كه القاعده عراق را به صحنه فعاليت‌هاي خود تبديل كرد و طالبان افغانستان را هدف عملياتي خود انتخاب نمود. اين تقسيم وظيفه مورد استقبال و حمايت سازمان اطلاعات ارتش پاكستان ISI كه بوجود آورنده طالبان بود نيز واقع شد و آمريكا هم كه اهداف بزرگتري را در عراق دنبال مي‌كرد نتوانست درك درستي از تحولات افغانستان و پيچيدگي رفتاري ISI داشته باشد و به نوعي توسط ISI اغفال شد.

در زماني كه آمريكا تصميم به حمله نظامي به افغانستان مي‌گرفت در آن هنگام آمريكا به شدت نيازمند حمايت پاكستان بود و مي‌دانست كه بدون همراهي پاكستان امكان سركوب طالبان و القاعده ميسر نيست اين موضوع از چنان حساسيتي برخوردار بود كه آمريكا پاكستان را به تهاجم هسته‌اي تهديد نمود تا همراهي پرويز مشرف رئيس جمهور وقت پاكستان را در حمله نظامي آمريكا به افغانستان بدست آورد. البته همزمان آمريكا بر اين نكته واقف بود كه پاكستان براي شكل‌دهي طالبان هزينه‌هاي زيادي را متحمل شده است و اگر قرار باشد پاكستان در سرنگوني طالبان با آمريكا همراهي كند به غير از تهديد هسته‌اي صورت گرفته اين همكاري بايد مابه‌ ازايي داشته باشد لذا سه ايده كلي براي ترغيب پاكستان توسط آمريكا مطرح شد:

1ـ افزاش كمك‌هاي سالانه آمريكا به پاكستان و لغو تحريم‌هاي صورت گرفته عليه پاكستان به جهت آزمايش‌هاي هسته‌اي اين كشور؛

2ـ‌ وادارسازي هيأت حاكمه جديد افغانستان براي داشتن روابط خوب با پاكستان؛

3ـ مشاركت نيروهاي هوادار پاكستان در ساختار قدرت افغانستان.

پاكستان از ايده اول استقبال كرد و آن را سودمند دانست اما همزمان اين نكته را مطرح ساخت كه اين كار بخشي از همكاري‌هاي امنيتي آمريكا با پاكستان محسوب مي‌شود. حتي اگر در مورد هر گروه ديگري غير از طالبان هم آمريكا مي‌خواست كاري انجام دهد مي‌بايست نظرات اسلام‌آباد مورد توجه قرار گيرد و بدون كمك‌هاي مالي امكان جلب همكاري پاكستان وجود نداشت.

موضوع افغانستان براي پاكستان همانگونه كه در اين مقاله به آن اشاره شد موضوعي فراتر از يك مجموعه همكاري‌هاي اقتصادي و مالي است. پاكستان افغانستان را عمق استراتژيك خود دانسته و مافع مستقيم و حياتي در افغانستان براي خود متصور است لذا چنانچه طالبان از بين مي‌رفتند هيچ نيرويي كه در ساختار سياسي افغانستان از منافع پاكستان حمايت كند وجود نداشت. بنابراين اسلام‌آباد به شدت پافشاري نمود تا مابه ازاء همكاري با آمريكا را در قضيه افغانستان در داخل اين كشور دريافت كند.

ساختار جديد قدرت افغانستان كه در اجلاس بن (دسامبر 2001) در حال شكل‌گيري بود مركب از نيروهاي ائتلاف شمال و ملي‌گرايان موسوم به جريان رم و گروه كوچكتري به نام جريان قبرس بودند كه هر سه جريان موضع سختي در مقابل پاكستان داشتند. ائتلاف شمال پاكستان را حامي طالبان و دشمن خود مي‌دانست و گروه دوم و سوم ملي‌گراياني بودند كه در نگاه تاريخي آنان پاكستان اشغالگر سرحد بوده و خط ديوراند را به عنوان مرز قبول نداشتند.

پاكستان به سرعت تلاش نمود با موافقت آمريكا گروهي مرسوم به گروه پيشاور را به عنوان گروه چهارم مذاكرات تعيين ساختار جانشين طالبان به كنفرانس بن اعزام كند و در كنار آن با طرح موضوعي به نام طالبان ميانه‌رو يعني طالباني كه با القاعده در ارتباط نيستند زمينه را براي حضور مجدد طالبان به شكل ديگر در ساختار قدرت افغانستان آماده سازد.

همانگونه كه گفته شد تقسيم وظيفه بين طالبان و القاعده باعث شد تا القاعده عمليات خود را از صحنه افغانستان بيرون كشيده و در عراق و يا  ديگر نقاط دنيا متمركز كند و طالبان هم عمده فعاليت خود را در صحنه افغانستان متمركز نمود و هيأت رهبري و پايگاه‌هاي آموزشي خود را به مناطق مرزي و ماوراء خط ديوراند و بين قبايل آزاد منتقل نمود.

تقسيم وظيفه بين طالبان و القاعده و جدا شدن صحنه عمليات نظامي با پايگاه‌هاي آموزشي طالبان داخل و خارج افغانستان و بالاخره تفكيك سياسي و نظامي بين طالبان ميانه‌رو كه تبليغ مي‌شد مايل به مذاكره با دولت و فعاليت سياسي هستند با طالبان تندرو كه فقط عمليات نظامي مي‌كنند باعث گرديد تا فرصت لازم براي بازسازي نيروهاي طالب در افغانستان و پاكستان فراهم آيد و زماني كه آمريكا متوجه اغفال خود شد فرصت گرانبهايي را از دست داده بود. گزارش‌هاي تمام مراكز اطلاعاتي و مطالعاتي آمريكا بر اين نكته تأكيد داشت كه آمريكا و ناتو در حال شكست هستند و اگر آمريكا مي‌خواهد تا به سرنوشت شوروي دچار نشود بايد توجه خود را از عراق به افغانستان معطوف كند و استراتژي جديدي را در خصوص افغانستان تعريف كند كه نتيجه چنين تغيير نگرشي تدوين استراتژي جديد آمريكا تحت عنوان آفپاك (AFPAK) است كه توسط باراك اوباما در 27 مارس سال جاري (2009) اعلام شد.

استراتژي جديد آمريكا داراي هفت بند اساسي به شرح زير است.(16)

1. مشكل اصلي در خاك پاكستان است لذا بايد القاعده و شبكه‌هاي وابسته به آن را در پاكستان شكست داد و نابود كرد؛

2. بايد نيروهاي نظامي آمريكا و نيروهاي ائتلاف را تقويت نمود و نيروهاي تازه نفسي را به افغانستان اعزام نمود. (17 هزار نيروي جديد نظامي و 4000 نيرو براي آموزش‌هاي نظامي)؛

3. افزايش تعداد نيروي مورد نياز ارتش افغانستان به 134000 نفر و پليس به 82000 نفر؛

4. تلاش براي تفكيك بين نيروهاي سازش‌پذير (طالبان ميانه‌رو) از نيروهاي تندرو و مذاكره با نيروهاي سازش‌پذير؛

5.  تقويت سازوكارهاي سياسي و كمك به تقويت نهادهاي مدني افغانستان؛

6.  اصلاحات حكومتي در افغانستان و مبارزه با فساد در حكومت؛

7. همكاري‌هاي منطقه‌اي و جلب همكاري كشورهاي منطقه براي تثبيت اوضاع افغانستان.

در حال حاضر در تحليل استراتژي جديد آمريكا آن چه مي‌توان گفت چيزي كه اتفاق افتاده است تشديد جنگ و خشونت در افغانستان و گسترش دامنه جنگ به داخل پاكستان خصوصا منطقه مرزي و بطور مشخص همان سرحد دوم تاريخي است كه محل سكونت تاريخي اقوام پشتون و بلوچ به صورت نظام عشيره‌اي مي‌باشد و معلوم نيست سرنوشت جنگ در اين ساحه (منطقه ـ ناحيه) به كجا ختم شود؟ ولي يك نكته مهم را مي‌توان مطرح ساخت كه سرنوشت جنگ در اين ساحه با سرنوشت اين ساحه گره خورده است يا آمريكا و ناتو در جنگ خود در اين منطقه شكست مي‌خورند و اين منطقه را رها كرده از آن خارج مي‌شوند و در شهرهاي افغانستان از خود دفاع مي‌كنند. كه در اين صورت مجدداً سناريوي گذشته تكرار خواهد شد و يا مجبور خواهد شد از كل افغانستان خارج شوند كه در اين صورت اتفاقي خواهد افتاد كه عواقب آن مشابه فروپاشي شوروي خواهد بود.

براي گريز از آنچه نبايد اتفاق بيافتد به نظر مي‌رسد آمريكا بايد استراتژي جديد خود را از بند آخر يعني همكاري‌هاي منطقه‌اي شروع كند و اولويت را نه به جنگ و گسترش آن بلكه به همكاري‌هاي منطقه‌اي بدهد.

بحران افغانستان داراي سه سطح كلان است در سطح اول مسأله اصلي ثبات افغانستان است. ثبات موضوعي داخلي محسوب مي‌شود و از طريق سازش سياسي بين نيروهاي مؤثر سياسي (مهندسي سياسي) بدست مي‌آيد كه در اين راستا بايد واقعيت‌هاي اجتماعي ـ تاريخي افغانستان كه نيروهاي سياسي را بوجود مي‌آورند مورد توجه قرار گيرد. در سطح دوم مسأله اصلي امنيت است و امنيت افغانستان از طريق همكاري‌هاي منطقه‌اي بدست مي‌آيد. تصور اين كه امنيت افغانستان از طريق همكاري با قدرت‌هاي بزرگ قابل حصول است تصور باطلي است. شوروي با تمام قدرت خود نتوانست افغانستان را امن سازد و آمريكا و ناتو هم قادرنخواهند بود و بالاخره سطح سوم بحران افغانستان موضوع عقب‌ماندگي و توسعه نيافتگي افغانستان است كه در اين سطح جامعه بين‌المللي مسئوليت دارد از طريق مشاركت در بازسازي افغانستان منابع لازم را براي توسعه انساني و اقتصادي اين كشور فراهم سازد. در اين تقسيم سطوح عدم توجه به اولويت‌ها و مسئوليت‌ها باعث مي‌شود تا بحران افغانستان همچنان ادامه يابد.

جمع‌بندي و نتيجه‌گيري

همچنان‌كه ذكر شد از زمان حضور انگليس در شبه قاره هند و نزديك شدن به مرزهاي افغانستان كه منجر به جنگ‌هاي شديد بين انگليس و افغانستان شد مسأله مرزهاي جنوبي افغانستان همواره يكي از دلايل اصلي جنگ‌ها و ناآرامي‌هاي اين كشور بوده و گذشت زمان و تغييرات بزرگي چون خروج انگليس از شبه قاره و استقلال هند و پاكستان و جانشيني پاكستان در مرز جنوبي افغانستان به جاي انگليس نتوانست اصل و ماهيت منازعات مرتبط به مرزهاي جنوبي افغانستان را حل و فصل كند.

در سال‌هاي اوليه استقلال پاكستان، افغانستان خواستار تجديد نظر در قراردادهاي امضاء شده مرتبط به مرز با پاكستان شد و شناسايي پاكستان را منوط به اين تجديد نظر كرد. ولي با توجه به شناسايي استقلال پاكستان توسط سازمان ملل باعث شد تا افغانستان در خواسته خود تجديد نظر كند اما هر زمان كه فرصتي پديد مي‌آمد دولت حاكم بر كابل با طرح موضوع پشتونستان و مرزهاي جنوبي كشور از يكسو در صحنه خارجي بر پاكستان فشار وارد مي‌آورد و در صحنه داخلي با تقويت قوم‌گرايي پشتوني ديگر اقوام افغانستاني را به حاشيه مي‌راند.

منازعات مرزي بين افغانستان و پاكستان انگيزه و فرصت لازم را براي حضور قدرت‌هاي خارجي از جمله شوروي را فراهم ساخت كه در نهايت با زمينه‌سازي‌هاي صورت گرفته منجر به اشغال افغانستان توسط شوروي شد. شوروي در صدد گسترش خود به اقيانوس هند از طريق پشتونستان و بلوچستان بود اما اين راهبرد با مقابله شديد آمريكا و غرب از طريق پاكستان روبرو شد كه سرانجام آن شكست و خروج شوروي بود.

شكست شوروي در افغانستان اين فرصت را براي پاكستان فراهم ساخت تا بتواند با گسترش نفوذ خود به داخل افغانستان ضعف ژئواستراتژيكي خود را در مقابل هند جبران كند. پاكستان اين راهبرد را از طريق روي كار آوردن دولت ايدئولوژيك طرفدار خود (طالبان) در كابل دنبال مي‌كرد اما به جهت اقدامات افراطي طالبان خصوصاً پناه داد به القاعده توسط طالبان در خاك افغانستان باعث شد تا بعد از عمليات تروريستي 11 سپتامبر آمريكا و نيروهاي ائتلاف افغانستان را به اشغال خود در آورند و طالبان را سرنگون سازند.

آمريكا كه براي ساقط كردن طالبان به كمكهاي پاكستان نيازمند بود، با اسلام‌آباد در خصوص از بين بردن القاعده و حضور طالبان ميانه‌رو در ساختار حكومت افغانستان به توافق رسيد اما سرويس اطلاعات ارتش پاكستان ISI روش مخصوص خود را دنبال كرد كه نتيجه آن تقسيم وظايف بين القاعده و طالبان از يك طرف و حضور رهبريت طالبان و اردوگاه‌هاي آموزشي آنان در نواحي مرزهاي مشترك افغانستان با پاكستان شد. اين تقسيم وظايف كه در يك دوره زماني موجب احياء سازماني طالبان گرديد به نوعي كه اساس حكومت كابل و حضور نيروهاي خارجي در افغانستان را با تهديد جدي روبرو ساخت تا جايي كه بعد از 7 سال از سقوط طالبان آمريكا مجبور گرديد استراتژي جديدي را براي مقابله با القاعده و طالبان اعلام كند كه اولين بند اين استراتژي گسترش جنگ به داخل پاكستان و حمله به نواحي پشتون‌نشين ماوراء خط ديوارند است و در حال حاضر اين جنگ با شدت ادامه دارد.

از آنچه گفته شد اين نتيجه حاصل مي‌شود كه عدم شفافيت و قطعيت مرزهاي بين افغانستان و پاكستان در طول سالهاي متمادي موجب منازعات و جنگ‌هاي زيادي شده است لذا ضروري است تا توجهي جدي به حل و فصل نهايي مرزهاي موجود بين افغانستان و پاكستان صورت گيرد و مسئوليت‌هاي دولت‌هاي حاكم در كابل و اسلام‌آباد نسبت به تحولات مرتبط به اين مرزها مشخص شده و بي‌نظمي‌هاي نواحي مرزي خاتمه يابد.

معاهدات مرزي با اعلام يك طرفه دولت‌ها لغو نمي‌شود و واقعيت‌هاي موجود بين كشورها از طريق مباحث فردي و آرمان‌هاي سياسي تغيير نمي‌يابد. پاكستان و افغانستان بايد واقعيت‌هاي مرتبط به مرزهاي بين خود را درك كنند و با همكاري‌هاي بين خود و ديگر كشورهاي منطقه سازوكار منطقه‌اي مناسب را براي شفافيت و قطعيت مسائل مرزي و مديريت منازعات در مرزها را دنبال كنند.

آن چه جامه جهاني پس از هفت سال اشغال افغانستان و تحميل جنگ و خون‌ريزي به مردم افغانستان بدست آورده درك اين نكته است كه افغانستان راه حل نظامي ندارد و بايد در جستجوي راه‌حل سياسي براي افغانستان بود و همان‌گونه كه گفته شد بحران افغانستان در سه سطح ثبات، امنيت و توسعه قابل مديريت و حل است. ثبات افغانستان از طريق همكاري‌هاي امنيتي منطقه‌اي حاصل خواهد شد در حالي كه ثبات و امنيت بايد با مشاركت جامعه جهاني در روند بازسازي و توسعه افغانستان تحكيم يابد.

و بالاخره آن كه در همكاري‌هاي منطقه‌اي شفافيت و امنيت مرزها مهمترين ركن را تشكيل مي‌دهد لذا ضروري است كشورهاي همسايه افغانستان از جمله جمهوري اسلامي ايران دستور كار مشخصي را براي شفافيت در مرزها و همكاري‌هاي مرزي تهيه نمايند.

منابع و مأخذ

1ـ ظفرحسن آيبيك، خاطرات: افغانستان از سلطنت امير حبيب‌الله خان تا صدارت سردار محمد هاشم خان، ترجمه و تحشيه فضل‌الرحمن فاضل، چاپ سوم، كابل 2009 ص 60.

2ـ همان، ص 14.

3ـ ابراهيم مشفقي‌فر، خط ديوراند و نقش آن در روابط افغانستان و پاكستان. در: افغانستان چالش‌هاي پيش رو، به كوشش سيد سول موسوي، تهران: دبيرخانه كميته آموزشي و فرهنگي بازسازي افغانستان، 1382، ص 143-165.

4ـ بصير احمد دولت‌آبادي، شناسنامه افغانستان، تهران، نشر عرفان، 1382، ص 300-303.

5- Ross Masood Husain Fiza Saif, Problems and Politics of Federalism in Pakistan, Edited by Parviz Iqbal Cheema and Rashid Ahmadkhan, Islamabad Policy Research institute, 2006, pp 26-30

6- لودوين دبليو آدمك، تاريخ روابط سياسي افغانستان، ترجمه علي‌محمد زهما، كابل، 1349، ص 24-25.

7- Stanly Wopert, Roots of Confrontation in South Asia: Afghanistan, Pakistan, India and Superpower, New York: afford University press. 1982, pp 120-122.

8- Ibid, p 125.

9- Ijaz Hussain, Kashmir Dispute an International law Perspective, Islamabad: Quaid – I – Azam University, 1993, pp 8-15.

10- Stanly Wopert. P 129-130.

11- بصير احمد دولت‌آبادي، صص 363-365.

12ـ آدرس مأخذ دست اول براي اين نقل قول پيدا نكردم. اما درباره اين صحبت كريم براهويي وزير سرحدات و قبائل كه در هنگام طرح برنامه خود در معرفي كابينه وزراي كرزاي در پارلمان اعلام كرد «خط ديوراند را به رسميت نمي‌شناسد». اجماع كلي وجود دارد و در مقالات متعددي به اين صحبت وي استناد شده است. از جمله مقاله عابد حيدري در سايت Aryaee.com تحت عنوان «براهويي: خط ديوراند را به رسميت نمي‌شناسيم».

13ـ عزيز آريانفر نويسنده، رئيس مركز تحقيقات استراتژيك وزارت خارجه افغانستان در سال‌هاي اوليه دولت كرزاي و سفير افغانستان در قزاقستان مقالات متعددي در خصوص موضوع خط ديوراند در سايت اينترنتي خود به آدرس www.arianfar.com جمع‌آوري كرده است و منابع و مأخذ متعددي در اين ارتباط معرفي نموده كه موضوعات مرتبط با موضع‌گيري‌هاي شوروي را مي‌توان در اين سايت بدست آورد.

14ـ براي اطلاعات بيشتر در مورد «استراتژي پاكستان در افغانستان» مراجعه شود به ميرآقا حقجو، افغانستان و مداخلات خارجي، تهران؛ انتشارات مجلسي، 1380، صص 156-169.

15ـ براي اطلاعات بيشتر در مورد القاعده مراجعه شود به: عبدالقيوم فروي، اسامه بن‌لادن و ماجراها، كابل: مفاخر، 1381.

16ـ عزيز آريانفر در سايت اينترنتي خود www.arianfar.com در نوشتاري مفصل تحت عنوان راهبر نو كاخ سفيد: نويد بهروزي يا پيك سيه‌روزي، استراتژي جديد اوباما را به نقد كشيده است.


[1] . منظور از دوران سراجيه دوران حكومت اميرحبيب‌الله خان (1919-1901) است كه به لقب سراج‌الملت والدين مشهور است.

[2] . در اين زمان كشوري به نام پاكستان وجود نداشته و تمام مسلمانان هند هدف خود را در مبارزه آزادي و استقلال هند از سلطه انگليس اعلام مي‌كردند.

[3] . دوران حكومت امان‌الله خان (1928-1919)

[4] . منظور از استراتژي جنگ در زمان آن است كه تا آن جا كه مي‌توان جنگ را طولاني كرد و حريف را خسته نمود تا بر اثر خستگي و فرسودگي شكست بخورد. در جنگ‌هاي چريكي جاري در افغانستان لزوماً ضرورتي به آزادي منطقه‌اي خاص (جنگ براي زمين) وجود ندارد مي‌توان اجازه داد دشمن زمين را در اختيار داشته باشد ولي در زمان به دشمن ضربه وارد ساخت تا فرسوده شود.

[5] . Enduring Freedom Strategy

[6] . North West Frontier Province (NWFP)

[7] . Federally Administrated Tribal Area (FATA)

[8] . Frontier of Separation)

[9] . بر اساس قرارداد 1907 ايران نيز به سه بخش تقسيم شده بود كه بخش شمالي منطقه نفوذ روسيه، بخش جنوبي منطقه نفوذ انگليس و بخش مياني منطقه بي‌طرف محسوب مي‌شد.

[10] Forward Policy

نوشتن دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: